اميد :: آيه هاي باران ::
سرتا سر خيال من نقاشياي كاشياش سرد مي شن و ناز مي كنن
مستا شبا تو كوچه هاش هواي آواز مي كنن
هوا هر وقت كه باروني است تو فكر من چراغونيست
پرم از خاطرات تو همونايي كه مي دوني
مگه يادم مي ره يك دم تا هر وقتي كه من زنده ام
تو باني يه مشت شعري هم الان هم در آينده ام
دلم مي خواد بيام پيشت بزارم سر بر روي دوشت
بگم مي ميرم از عشقت برم گم شم تو آغوشت
من و تو زير بارون بود به جون هم قسم خورديم
تو چشم هم نگاه كرديم ، نگاه كرديم از عشق مرديم
سرتاسر خيال من هزار تا باغ دلگشاست
هزار عشق دم بخت منتظر يه پاگشاست
تو سرسراش يه مثنوي راز و نياز معنوي
پس تو كجايي ابدي كجاي اين تيره شبي
رو ايه هاي باروني نوشتم بسته به تو جونمو سرنوشتم
تو مظهر تحملي تو ماهي عشق مني برام تو تكيه گاهي
سرتا سر خيال من نقاشياي كاشياش سرد مي شن و ناز مي كنن
مستا شبا تو كوچه هاش هواي آواز مي كنن
شمايل جمال تو قلبم و روشن مي كنه
نمي دوني ككه عشق تو چكاري با من مي كنه
منبع
برچسب: ،
ادامه مطلب