فروغ فرخزاد :: اسير ::
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
برچسب: ،
به كام دل در آغوشت نمي گيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاته حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پربگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم و دانم كه هرگز
مرا ياري رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
فروغ فرخ زاد
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: