كنفرانس و همايش كنفرانس و همايش .

كنفرانس و همايش

بهنام صفوي :: غرور ::

نمك رو زخم من نپاش ، من زخمي غرورتم
با اين همه بدي ببين ، هنوز سنگ صبورتم
از درد من قصه نگو ، قصه ي من تكراريه
مردن من هميشگي ، واسه دل تو عاديه

جلو چشم غريبه ها ، چه قدر خوار و حقير شدم
هيچي ازم نذاشتي تو ، وقتي ديدي اسير شدم
وقتي نبودم هيچ كسي با دلت هم بازي نبود
خاك سياه نشونديم و دلت هنوز راضي نبود

عشقتو تو سرم نزن ، ان قد بهم نگو بمير
تموم هستيم مال تو ، غرورمو ازم نگير
چرا هميشه تبرت ، رو ريشه ي دل منه
بگو چرا قلب منه بايد هميشه بشكنه

چه روزهايي كه سوختمو ، به پاي تو حروم شدم
يه عمري من دل بستمو ، تو چشماي تو گم شدم
ديگه چي مي خواي از دلم ، هر چي كه مي خواستي ديدي
به عشق پاك و بي ريام ، توي دلت مي خنديدي

عشقتو تو سرم نزن ، ان قد بهم نگو بمير
تموم هستيم مال تو ، غرورمو ازم نگير
چرا هميشه تبرت ، رو ريشه ي دل منه
بگو چرا دل منه بايد هميشه بشكنه

منبع



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۴:۵۶:۲۷ توسط:عماد قاسمي موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :